تبليغاتX
حرف های جور وا جور

من دوباره بي موتور شدم

خيلي جالب بود عين كسايي كه مريض بشه وهمه برن عيادتش همه

 

حال و احوال موتور و چكونگي سرقت اونو ازم جويا مي شدن.

 

منم براي تك تكشون مفصل شرح مي دادم، ولي بعضي ها شيطنت

 

مي كردنو طعنه كنايه مي -زدند و

 

مثلن(به قول داوود)يكي از فاميلا پرسيد

 

براي چي مسجد رفته بودي كه موتورت رو بردند

 

منم گفتم رفته بودم براي

 

(خيلي خيلي ببخشين من الانم وقتي اون حرفم يادم ميوفته خجالت

 

مي كشم(اخه من يكمي با ادبم؟

 

ولي اگه جوابش رو نميدادم به قول معروف مي تركيدم..

 

(به قول رضا سرشار) الغرض:

بد جوري پياده بودمو بابام(يعني هر دو تامون پياده مونده بوديم)

آخه پول نداشتيم موتور بخريم.

البته دنبال خريد موتور رفتم ولي نميدونم چي شد كه دوباره منصرف

شدم و اگه مي بينين بعد از مدتي دوباره دارم داستان موتورم رو

ادامه مي دم دليلش اينه كه دوباره هوا گرم شده كشاورزي شروع

شده و منم بعداز يه سال دو تا كار جديد دولتي گرفتم كه يواش

يواش دارم جاي خالي موتور رو حس مي كنم .

دوباره الغرض

 

توهمين گيرو دار بود كه يكي از فاميلا موتورش رو آورد و گذاشت

حياط و گفت كه فعلن ماشين خريده و موتور رو نياز نداره

منم از خدا خواسته امون ندادم و ..

نه بابا خواهش ميكنم

نه قبول نمي كنم

نه نه نه اصلن راضي نمي شم و موتور رو گرفتم و اوردم تو حياط و

خاطراتم رو از بابت اين موتور خلاصه مي كنم كه سرتونو درد نيارم

در طول استفاده از موتوركه هم به اداره مي رفتم و هم به كارام مي

رسيدم و هم بابام(همون)و هم با بچه ها براي شنا مي رفتيم دريا و

بچه ها هم (نيما، سعيد، و..)موتور سواري رو كم كم ياد گرفتن

نكته ي جالب از اون موتور دو تا خوب يادمه:

يكي اينكه

نميدونم كه اين مونتاژ ژاپن چي داره كه همه مي گفتن اگه اين

موتورو بخري برنده هستي

(علي رغم اينكه ديگه با موتور ساز محل دوست و مشتري دايمي

شده بودم)

و ديگري اينكه گاهي اوقات حس مي كردم موتور زمين افتاده يا

احساس مي كردم كه تعمير گاه رفته و من از اون خبر نداشتم كه بعد

از چند ماه متوجه شدم كه

وقتي من موتور رو جلوي در پارك مي كنمصاحب موتور كه فاميل و

همسايه ي ما بود هر روز كه مي خواد ماشينو داخل كوچه ببره دنده

عقب نميبينه و هر بار موتور رو زير مي گيره و مي بره تعمير گاه و

وسايل شكسته(كلاج ،راهنما،چراغ جلو و )رو عوض ميكنه و به من

نميگه و

منم كه بهش پز می دادم كه برا موتور خرج ميكنم داغ كردو .

بالاخره و پايين اسبه

پس از يكسال سواري با موتور صاحب موتور براي زيارت مكه

 مي رفت كه موتورش رو علي رغم ميل باطني بردم و بهش دادم

و ازش مثلن حلاليت خواستم(مگه ميشه؟)

دوباره بي موتور شدم

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

بععععععععله

تو خیابون می رفتم که دیدم پسر عمو یه نامی(هندا) سبز سوار شده و روح موتور صفر هندا سوار شدن رو در من دمید.

استشهاد که موتور بدون سند و یا سرقتی و یا ... رو که چند ساله سوار میشم مال منه و ...

موتور فروشی و پس دادن یاماهای تاریخی و دنبال موتور با پلاک رند گشتن و ...

وهههههههههههههه

وقتی گاز میدادم صدای تق تق سوپاپ های هندا عین لبوی فصل زمستان تو دلم می نشست و ...

از مسجد اومدم بیرون و دیدم ایییییی دل غافل؟

نیست؟

نه نه نه ؟

موتور منو نمیتونن ببرن؟

انگار موتور من لیسانس داره

آخه بعد از بی موتوری ناشی از سرقت چند روزی موتور سوزوکی عمو دست من بود که تو مسیر دفتر یه هندا با حالت تک چرخ از اون ور خیابون منحرف شد و شل و پلم کرد

چون مادرم از پشت میومد بلند شدم و سر پا ایستادم که چیزیم نشده ولی تا آرمین رسید کفی رو تو قیافه ی یارو پارک کرد(داداشم).

بابا رسید و بی درنگ رضایت داد و طرف رو راهی کرد

وقتی خبر تصادفم رو به داییم گفتند

 گفت:

کاوه چرا تصادف کرده اون که لیسانس داره و...

سریع خودمو رسوندم آگاهی و دادو بیداد که پاسگاه برن شهری بیسیم بزنین حواسشون باشه که ...

یه مامور اومد و آروم دم گوش من گفت:

چی میگی مگه الان وقت موتوه؟

یه نفر رو با چاقو کشتن

(چند سال بعد طرف محکوم به اعدام شد و در نهایت خانواده ی مقتول رضایت دادن

ولی هنوز موتور من ؟

نه فعلن خبری نیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط کاوه  |